چهارشنبه ۸ بهمن ۱۴۰۴
قاره آمریکا

ابوالفتح در گفتگو با مهر مطرح کرد؛

شورش علیه نظم خودساخته/رویکرد ترامپ نه انزواگرایی که بازآرایی قدرت است

شورش علیه نظم خودساخته/رویکرد ترامپ نه انزواگرایی که بازآرایی قدرت است
ایرانیان جهان - کارشناس ارشد مسائل آمریکا تأکید کرد که دولت دوم ترامپ با رویکردی تهاجمی و بی‌قاعده، نظم لیبرالِ پساجنگِ بین‌الملل را تخریب می‌کند و جامعه آمریکا را به سمت انشقاق عمیق‌تر سوق می‌دهد.
  بزرگنمايي:

ایرانیان جهان - کارشناس ارشد مسائل آمریکا تأکید کرد که دولت دوم ترامپ با رویکردی تهاجمی و بی‌قاعده، نظم لیبرالِ پساجنگِ بین‌الملل را تخریب می‌کند و جامعه آمریکا را به سمت انشقاق عمیق‌تر سوق می‌دهد.

خبرگزاری مهر، گروه بین‌الملل : باگذشت یک سال از شروع به کار دولت دوم «دونالد ترامپ» رئیس‌جمهور آمریکا، سیاست‌های واشنگتن در عرصه داخلی و خارجی دستخوش دگرگونی‌های بنیادینی شده است. آنچه در نگاه نخست به مثابه انزواگرایی و «اول آمریکا» تلقی می‌شد، در عمل به مثابه تهاجمی هدفمند و بازآرایی هژمونی ظاهر شده است؛ رویکردی که نه‌تنها ساختارهای نظم جهانی پس از ۱۹۴۵ را هدف قرار داده، بلکه شکاف‌های عمیق اجتماعی در داخل آمریکا را نیز تشدید کرده است.
امیرعلی ابوالفتح ، کارشناس ارشد مسائل آمریکا در گفتگو با گروه بین‌الملل مهر به بررسی عملکرد یک‌ساله دولت ترامپ در حوزه‌های داخلی (مهاجرت، اقتصاد و انسجام ملی) و خارجی (سیاست منطقه‌ای، روابط با ایران و تحولات نظم بین‌الملل) پرداخت و استدلال می‌کند که واشنگتن دیگر خود را متعهد به نقش‌آفرینی جهانی نمی‌داند، بلکه در پی برون‌سپاری هزینه‌های امنیتی به متحدان و تمرکز منابع بر نیمکره غربی و شرق آسیا است. متن کامل این گفتگو در ادامه می‌آید:
اگر بخواهیم عملکرد یک‌ساله دولت ترامپ را در حوزه داخلی و خارجی به‌صورت خلاصه توصیف کنیم، چگونه می‌توان آن را تعریف کرد؟
دولت دوم ترامپ رویکردی بشدت تهاجمی در پیش گرفته است؛ تهاجمی در رسیدن به اهداف از پیش تعیین‌شده در کوتاه‌ترین زمان ممکن و بدون توجه به پیامدهای جانبی، معیارها و سنت‌هایی که پیش‌تر در داخل و خارج از آمریکا جاری بود.
در حوزه داخلی، به‌ویژه در موضوع اخراج مهاجران غیرقانونی، شاهد شیوه‌ای هستیم که پیش‌تر مرسوم نبوده است. ترامپ در این زمینه موفق به ساماندهی ورودی‌ها شده، هرچند این امر با نادیده گرفتن بسیاری از ضوابط صورت گرفته است. در عرصه اقتصادی نیز، دولت توانسته وضعیت را در ظاهر مطلوب نگه دارد، اما این ثبات با کاهش شدید هزینه‌های دولتی، اخراج گسترده کارکنان و حذف بودجه‌های مرسوم همراه بوده است.
در سیاست خارجی، عملکرد دولت را می‌توان در دو بخش سیاسی‌ـ‌امنیتی و اقتصادی تحلیل کرد. در بخش نخست، بر اساس سند امنیت ملی، واشنگتن دیگر خود را متعهد به نقش‌آفرینی گسترده در همه مناطق نمی‌داند و تمرکز اصلی را بر نیمکره غربی گذاشته است. در این چارچوب، وعده پایان جنگ اوکراین محقق نشد، اما تلاش برای آتش‌بس در غزه و مقابله با آنچه «تهدید هسته‌ای ایران» نامیده می‌شود، پیگیری شده است. در حوزه اقتصادی نیز، جنگ تجاری جهانی به راه افتاده که هرچند دستاوردهای مقطعی داشته، اما پایدار نبوده و اقتصاد آمریکا را آسیب‌پذیر کرده است. ضمن اینکه اختلافات جدی با متحدان سنتی مثل کانادا ایجاد شده است.
آیا این عملکرد داخلی باعث گسترش شکاف‌های اجتماعی شده یا انسجام بیشتری ایجاد کرده است؟
ما با یک روند بلندمدت سی‌ تا سی‌وپنج‌ساله مواجهیم که صرفاً به ترامپ محدود نمی‌شود؛ روندی که در آن شکاف‌های اجتماعی به‌طور مداوم تشدید می‌شوند. هر دولتی که بر سر کار می‌آید، خواسته یا ناخواسته، این شکاف‌ها را عمیق‌تر می‌کند.
اما در دولت دوم ترامپ، این انشعاب به «دو آمریکا» (آمریکای راست و آمریکای چپ) نزدیک‌تر شده است. جریان راست راست‌تر و جریان چپ چپ‌تر شده‌اند، و فضای میانه به تدریج در حال از دست دادن موقعیت خود است. تظاهرات میلیونی اخیر و پیروزی نیروهای چپ افراطی در برخی کلان‌شهرها، نشان‌دهنده افتراق فزاینده‌ای است که در شش سال گذشته با شتاب بیشتری پیش رفته است.
این رویکرد تهاجمی در سیاست خارجی را چگونه می‌توان با مفاهیمی مانند افول آمریکا یا انزواگرایی توضیح داد؟ آیا این تهاجم در چارچوب افول رخ می‌دهد؟
سیاست خارجی ترامپ اساساً انزواگرایانه نیست، بلکه بر مبنای «اول آمریکا» تعریف می‌شود. آنچه برخی «افول آمریکا» می‌نامند، در واقع افول امپراتوری جهانی است، نه خود ایالات متحده.
آمریکایی‌ها به این نتیجه رسیده‌اند که اداره یک امپراتوری گسترده هزینه‌های سنگینی دارد و از توان ملی می‌کاهد. بنابراین، به اولویت‌بندی روی آورده‌اند: کاهش نقش در شرق اروپا و غرب آسیا و افزایش دخالت در نیمکره غربی. به همین دلیل، در قبال اوکراین می‌گویند تعهدی ندارند و این جنگ باید توسط اروپایی‌ها مدیریت شود، اما در ونزوئلا مستقیماً مداخله و حتی درباره گرینلند و کانادا ادعاهای آشکار مطرح می‌کند. این تجدیدنظر در اولویت‌ها، نه انزوا و نه افول، که بازآرایی استراتژیک قدرت است.
این تجدیدنظر در سیاست خارجی چه پیامدهایی برای نظم بین‌الملل دارد؟ آیا وارد نظم جدیدی شده‌ایم؟
نظم پساجنگ دوم جهانی تا دو دهه پیش، بر محور نقش‌آفرینی آمریکا شکل گرفته بود؛ از سازمان ملل و ناتو گرفته تا نظام برتون‌وودز. اما از حدود بیست سال پیش، واشنگتن به این نتیجه رسید که این نظم دیگر منافعش را تأمین نمی‌کند و علیه نظمی که خود ساخته بود، شورش کرد.
تضعیف سازمان ملل، نادیده گرفتن شورای امنیت، خروج از پیمان‌های بین‌المللی و فاصله گرفتن از نقش سنتی تأمین‌کننده امنیت، همگی در همین چارچوب قابل فهم است. امروز آمریکا سیاستی منفعت‌طلبانه و ملی‌گرایانه در پیش گرفته؛ هر جا منفعت داشته باشد حمایت می‌کند و هر جا نداشته باشد، حقوق بشر و دموکراسی اولویت ندارند.
پیامد این وضعیت، نوعی آنارشی بین‌المللی است. با تخریب ستون اصلی نظم جهانی توسط خود آمریکا، بی‌ثباتی گسترش می‌یابد، رقابت قدرت‌های بزرگ تشدید می‌شود و حتی قدرت‌های میانی مانند کانادا به فکر اتحاد علیه زیاده‌خواهی هژمون می‌افتند.
آیا واشنگتن توان راهبردی مدیریت هم‌زمان چند جبهه (اوکراین، غزه، ونزوئلا، چین، ایران و گرینلند) را دارد یا با فرسایش قدرت مواجه است؟
آمریکا به این نتیجه رسیده که نمی‌تواند همه پرونده‌ها را خودش مدیریت کند. امروز فقط در مناطقی که منافع حیاتی دارد حاضر است هزینه بپردازد و بجنگد؛ مانند امنیت نیمکره غربی (گرینلند، کانال پاناما، ونزوئلا) یا باز بودن مسیرهای حیاتی کشتیرانی (تنگه هرمز).
در سایر مناطق، حضور دارد اما مدیریت و هزینه را برون‌سپاری کرده است؛ در اوکراین هزینه را به اروپا واگذار کرده، در غرب آسیا مسئولیت را به اسرائیل و کشورهای عربی سپرده، اما در شرق آسیا (تایوان) همچنان نقش مستقیم و پرهزینه خود را حفظ کرده است. بنابراین آمریکا دچار فرسایش نشده، بلکه هزینه‌هایش را مدیریت می‌کند.
رفتار دولت آمریکا در قبال ایران طی یک سال گذشته میان فشار، تهدید و عقب‌نشینی مقطعی در نوسان بوده است. این رفتار را چگونه ارزیابی می‌کنید و تحولات به چه سمتی در حرکت است؟
منطق و ادعای دولت ترامپ این است که ایران تضعیف شده و دیگر تهدید جدی نیست، بنابراین نیازی به حضور گسترده آمریکا در منطقه نیست. آن‌ها مسئولیت امنیت را به کشورهای منطقه واگذار کرده‌اند. من در این سیاست عقب‌نشینی نمی‌بینم؛ بلکه تغییر تاکتیک می‌بینم. هدف نهایی ثابت است؛ وادار کردن ایران به پذیرش خواسته‌های آمریکا از طریق فشار حداکثری و تهدید نظامی.
درباره آینده تحولات تقابل آمریکا و ایران، سیاست اعلامی آمریکا «اقدام پیشگیرانه» است نه «پیش‌دستانه»؛ اینکه این حرف واقعی است یا فریب روانی، بستگی به رخدادهای آینده دارد، اما هدف استراتژیک واشنگتن تغییری نکرده است.


نظرات شما