ایرانیان جهان - نظم جدید بین الملل شاهد تغییر ابزارهای قدرت جهانی است و فروپاشی هژمونی آمریکا در جهان، تنها بازتابی از ظهور یک آگاهی استراتژیک جدید است که قدرت را در یک نقشه ژئوپلیتیک بازتوزیع می کند.
خبرگزاری مهر، گروه بین الملل: بررسی کنونی عرصه بین الملل نشان میدهد که آنچه امروز در حال شکلگیری است، نه انتقال از یک قطب به قطب دیگر، بلکه انتقال از «یکجانبهگرایی غربی» به «چندجانبهگرایی پیچیده جهانی» است که در آن عناصر سنتی قدرت با ابزارهای جدید نفوذ در هم تنیده میشوند.
معادلات جهانی پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و پدیداری آمریکا به عنوان ابرقدرت در رأس نظام بینالملل، «پایان تاریخ» نبود، بلکه لحظهای گذرا در مسیری طولانیتر از تحولات قدرت بینالملل بود. در حال حاضر تحولات ریشهای در موازنه قوا در حال شکلگیری است که به تولد جهانی چندقطبی منتهی میشود و واشنگتن دیگر تنها مرجع برای مدیریت و تعیین رویدادها نیست.
وبگاه شبکه المیادین در مقالهای با اشاره به این تحولات نوشت که آنچه امروز در حال وقوع است، صرفاً یک بحران در موازنه قوا یا ظهور قدرتهای بینالمللی رقیب نیست، بلکه یک انتقال تاریخی عمیق از نظامی متمرکز بر سلطه غرب به نظامی پیچیدهتر است که در آن قدرت به شکلی بیسابقه توزیع شده و توانایی یک مرکز واحد برای انحصار تعریف سیاست جهانی کاهش مییابد.
در دهه ۱۹۹۰، آمریکا بیرقیبترین قدرت نظامی بود، اقتصادش بزرگترین اقتصاد جهان بود، و پولش قلب تپنده نظام مالی جهانی بود. نهادهای بینالمللی نیز در فضایی سیاسی و استراتژیک حرکت میکردند که تا حد زیادی توسط واشنگتن تعیین میشد. اما آنچه امروز شاهد آن هستیم، فروپاشی غرب نیست، بلکه کاهش انحصار آن بر مرکزیت بینالمللی است.
در شرایط کنونی آمریکا همچنان بزرگترین قدرت در نظام بینالملل است و غرب همچنان ابزارهای عظیمی در اقتصاد، فناوری، مالی و ائتلافها در اختیار دارد، اما تفاوت در این است که توانایی آنها برای هدایت انحصاری جهان دیگر مانند گذشته نیست. بلکه در قلب این تحول، چین و روسیه به عنوان دو عامل محوری ظاهر شده اند که مفاهیم حاکمیت و امنیت بینالمللی را بازتعریف میکنند.
چین تنها طی چهار دهه، از یک اقتصاد حاشیهای به دومین اقتصاد بزرگ جهان، بزرگترین قدرت صنعتی و تجاری، و رقیب استراتژیک مستقیم آمریکا در فناوری، زیرساخت، انرژی و زنجیرههای تامین تبدیل شده است.
پکن در شرایط کنونی به پروژهای برای بازتعریف مفهوم نفوذ تبدیل شده است که از طریق شبکههای اقتصادی فراملی، ابتکارات استراتژیک مانند کمربند و جاده، نهادهای مالی موازی، و سرمایهگذاریهای عظیم در فناوری، هوش مصنوعی و نیمهرساناها را در اختیار دارد.
از سوی دیگر، روسیه، با وجود محدودیت وزن اقتصادی خود در مقایسه با چین، توانسته است خود را به عنوان یک قدرت ژئواستراتژیک تحمیل کند که قادر به مختل کردن اراده غرب و تحمیل معادلات جدید در امنیت، انرژی و موازنههای نظامی است.
مسکو نشان داده که تحریمها، لزوماً به تسلیم کامل منجر نمیشوند و نظام بینالملل دیگر طبق قواعد بازدارندگی سنتی غرب عمل نمیکند. اما بزرگترین خطای تحلیلی این باور است که جهان به سادگی از سلطه آمریکا به سلطه چین یا روسیه منتقل شود.
موازنه های امروز مبتنی بر انتقال از یک قطب به قطب دیگر نیست، بلکه انتقال از «یکجانبهگرایی غربی» به «چندجانبهگرایی پیچیده بین المللی» است که در آن عناصر سنتی قدرت با ابزارهای نفوذ جدید در هم تنیده میشوند: مانند ائتلاف دولت ها با شرکتهای غولپیکر، پول با فناوری، انرژی با گذرگاههای دریایی، و ائتلافهای نظامی با شبکههای اقتصادی فرامرزی.
تغییر مفهوم قدرت
در قرن بیستم، قدرت با اندازه ارتشها، تعداد پایگاههای نظامی و توانایی بازدارندگی هستهای سنجیده میشد. اما در قرن بیست و یکم، عناصر معدنی کمیاب میتوانند حیاتیتر از ناوهای هواپیمابر باشد و کنترل زنجیرههای تامین موثرتر از بسیاری از سلاحهای سنتی عمل کنند. هوش مصنوعی، دادهها و زیرساختهای دیجیتال به ابزارهای نفوذی در این عرصه تبدیل شدهاند که اهمیتشان کمتر از قدرت سخت افزاری نیست. هر کسی که فناوری، انرژی، ارز، مسیرهای دریایی و زیرساختهای دیجیتال را در اختیار داشته باشد، بخش بزرگی از کلیدهای قدرت جدید را در دست دارد و دقیقاً بحران غرب در این نکته نهفته است.
فرانسیس فوکویاما، متفکر آمریکایی و صاحب نظریه «پایان تاریخ» در نظریات اخیر خود سوالی معکوس را مطرح کرده و می گوید در رقابت کنونی، چین آمریکا را شکست نخواهد داد، بلکه این آمریکا است که میتواند خود را از درون تضعیف کند.
فوکویاما معتقد است که خطر فراروی جایگاه آمریکا تنها ناشی از ظهور رقبا نیست، بلکه از «فرسایش نهادهای داخلی، شکاف داخلی، و ظهور پوپولیسم سیاسی» که ترامپ نماینده آن است، سرچشمه میگیرد که ممکن است آمریکا را به مسیر افول سوق دهد.
المیادین تصریح میکند که آمریکا همچنان قدرت اول است، اما برای اولین بار در چندین سطح با بحران مواجه شده است: فرسایش استراتژیک ناشی از جنگهای طولانی، قطببندی سیاسی داخلی که انسجام تصمیمگیری را تضعیف میکند، بدهی عمومی فزاینده، رقابت صنعتی و فناوری قدرتمند چین، کاهش توانایی بازدارندگی یکجانبه، و متحدانی که بیشتر بر اساس منطق منافع ملی عمل میکنند تا همسوییهای ایدئولوژیک سنتی.
به نوشته این مقاله حتی دلار، که برای چندین دهه «ستون فقرات هژمونی مالی آمریکا» بود، دیگر از بحثهای مربوط به آینده نظام پولی جهانی در امان نیست. اگرچه صحبت از «پایان دلار» هنوز اغراقآمیز است، اما صرف گسترش بحث در مورد جایگزینهای پرداخت و تسویه حساب با ارزهای ملی نشان میدهد که استقلال مالی کشورها دیگر موضوعی ممنوعه نیست.
مهمترین تحول در عرصه موازنههای بینالملل را نباید در واشنگتن، پکن یا مسکو، جستجو کرد؛ بلکه باید در «کشورهای جنوب جهانی» به دنبال آن بود. بسیاری از کشورها، از آسیا گرفته تا آفریقا تا آمریکای لاتین، شروع به بازتعریف جایگاه خود در نظام بینالملل کردهاند. این کشورها دیگر نمیخواهند میدان نفوذ برای قدرتهای بزرگ باشند. آنها به دنبال شراکتهای متعدد هستند و از رقابت بین قدرتهای بزرگ برای تحقق منافع خود استفاده میکنند و به دنبال استقلال استراتژیک بیشتری هستند.
المیادین تاکید می کند که این معنای واقعی «جهان پسا غرب» است. مختصات این جهان، بدون غرب نیست، همانطور که توسط یک قدرت جایگزین واحد رهبری نمیشود، بلکه جهانی است که در آن مرکزیت غربی به عنوان تنها مرجع کاهش مییابد و مراکز قدرت متعدد و در هم تنیده اقتصادی، فناوری، نظامی، و مالی ظاهر میشوند.
بر اساس این گزارش، ما در مرحلهای تاریخی قرار داریم که در آن نقشههای نفوذ تغییر میکند، ابزارهای قدرت دگرگون میشود، و مرکز بین المللی دچار بازتعریف میشوند. فروپاشی مرکزیت آمریکا در این جهان، تنها بازتابی از ظهور یک آگاهی استراتژیک جدید است که قدرت را در یک نقشه ژئوپلیتیکی متغیر باز توزیع میکند.
البته در سیاست بینالملل، امپراتوریها ناگهان فرو نمیریزند، بلکه این فروپاشی با از دست دادن توانایی خود در انحصار آینده آغاز میشود. این دقیقاً همان چیزی است که امروز اتفاق میافتد. هرچند جهان شاهد پایان غرب به عنوان یک قدرت نیست، اما در مرحله کنونی موضوع پایان غرب به عنوان «مرکز انحصاری جهان» با قدرت مطرح می شود.